ما برگشتییییییییییییییییییییییم♥

سلام به همه دوستای خوبم که تو این چند وقتی که نبودیم مثل همیشه بهمون لطف کردن و بهمون سر زدن و برامون نظر گذاشتن و میخوام بهشون بگم که دلم خییییییییییییییییییییییییییییلی براشون تنگیده بود و هر روز بهشون و نی نی های نانازشون فکر میکردم 
♥خیییییییییییییییییلی دوستون دارم♥
و حالا ماجراهای این چند وقتی که نبودم منو ایلیا ودوستم مرجان دوشنبه 1 خرداد رفتیم اراک،شهری که من و همسرم اونجا دانشجو بودیم، یادش بخیر من سال 81 وقتی که 18 سالم بود رفتم اراک و بهترین روزای زندگیم و اونجا بودم و از سال 85 که درسم تموم شد دیگه برنگشتم تاهفته پیش.
خیلی خوش گذشت خیلی زیاد، رفتم دانشگاه ، خیابونی که خونمون اونجا بود و جاهایی که ازش کلی خاطره داشتم ولی دلم خیلی گرفت باورم نمیشد اینهمه سال گذشته و حالا من با نی نی برگشتم به شهره دانشجوئیم.....
خانواده دوستم مرجان هم مثل همیشه خیلی بامحبت بودن و بهمون لطف کردن و کلی دلم براشون تنگ شده![]()
و بلاخره دوشنبه 8 خرداد بعد از یک هفته میثم جون اومد دنبالمون و برگشتیم تهران.
از ایلیا براتون بگم که اولین باری بود که با اتوبوس
میرفت مسافرت، اولش استرس داشتم میترسیدم اذیت شه، ولی وقتی اتوبوس راه افتاد دیدم نه، اصلا عین خیالشم نیست، چون صندلی های اتوبوس خیلی پهن و بزرگ بودن قدرت مانور داشت و دائما سرپا ویایستاد و از بین صندلی با خانمهای پشتیمون دالی بازی میکرد که از این صحنه عکس هم گرفتم، در کل خیلی پسر خوبی بود و اصلا اذیت نکرد
تو این هفته که بر گشتم 3 بار اومدم ماجرا های این چند وقت و نوشتم ولی اقای گل پسر یهو کامپیوتر و خاموش کرد و همه چیز رفت، منم بیخیال شدم تا امشب که بلاخره طلسم شکسته شدو پسری زود خوابید و منم اومدم.
این جوجه من جدیدا خیلی بلا شده و هر کاری که ما میخوایم انجام بدیم یهو میبینیم که ایلیا جونم وسطه 
اراک که بودیم همسایه مرجان دوستم یه دوقولوی دختر و پسر به اسم ارمین و نگین داشتن که 7 ماه از ایلیا بزرگتر بودن و زیاد میومدن خونه مرجان اینا، تو اون 1 هفته ایلیا از نگین یه کلمه جدید یاد گرفت: بت (با فتحه روی ب) = بد که الان وقتی احساس کنه کسی سر به سرش میذاره برای همه به کار میبره
تا یادم نرفته بگم ایلیا از 1391/02/21 بدون کمک روی پاهاش میایستاد ولی قدم بر نمیداشت والانم به همون صورت ولی مدت زمان بیشتر میایسته اما از راه رفتن خبری نیست که نیست
مثل اینکه این اقا پسره تنبل نمیخواد یه قدم کوچولو برداره مارو ذوق زده کنه
دیشب که داشتیم شام میخوردیم دیدم ایلیا هی بهم میگه بوق بوق بوق، من اولش توجه نکردم بعد که دیدم زیاد تکرار میکنه، با خودم فکر کردم که شاید منظورش توپش باشه اخه به توپش میگه بوپ، توپش و بهش دادم دیدم بی توجه پرتش کرد کنار و با دستش به لیوان من که توش دوغ بود اشاره میکنه که فهمیدم منظورش چیه و بغلش کردم
و کلی بووووووووووووووووسش کردم
و جدید ترین کلمه ایلیا بلا بوق = دوغ
دوست جونام خیلی زود میام عکسای گل پسری رو براتون میذارم
خدایا پسرم و به تو میسپارم خودت پشت و پناهش باش و هیچوقت تنهاش نذار
بعدا نوشت: سه شنبه 1391/03/08 ساعت 12/30 ظهر با 10 روز تاخیر (خیلی نگران و ناراحت بودم به خاطر تاخیر ولی گفتن ایرادی نداره) ایلیا رو بردم مرکز بهداشت برای واکسنش خدارو شکر زیاد گریه نکرد و خانم بهیار گفت ممکنه یک هفته تا 10 روز بعد تب کنه که اونم خدارو صد هزار مرتبه شکر تب نکرد حالا فقط غول 18 ماهگی مونده و چند سال استراحت تا 6 سالگی


ما برگشتییییییییییییییییییییییم♥
